X
تبلیغات
رایتل

تمام ناپیدای من

درد من این گشتن بی امان ، پی چیزی است که نمی دانم چیست

سقوط با سرعت نور

نمی دونم کجا خوندم که یه بنده خدایی که اسمش یادم رفته گفته بود : "ملتی که با تاریخ و فرهنگ خودش بیگانه باشه محکوم به فنا و نابودیست ." مشکل مردم ما از این حرف ها گذشته . تاریخ و فرهنگ پیشکش در این خراب آباد انسانم آرزوست . دیگه نگران تاریخ و فرهنگی که به یغما رفت نیستم و دلخوشم به قطعاتی از تخت جمشید که تو لندن و فرانسه نگهداری میشه و با خودم می گم حداقل اثری از این دیار در دنیا باقی خواهد ماند به نام ایران . اما انسانیتمونو که از دست دادیم چه می شه کرد ؟ ملتی که در سراشیبی سقوط تشنه سقوط آزاد به سمت بی نهایت صفر است ، رو به نابودیست یا اساسا نابود شده است ؟ نمی دانم نهایت سقوط کجاست اما هر کجا و در هر ارتفاعی از نیستی محض باشد ، خوب حس می کنم که ما به آن خیلی نزدیکیم . 



بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست

تاریخ ارسال: یکشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 06:52 ب.ظ | نویسنده: SR | چاپ مطلب 1 نظر