X
تبلیغات
رایتل

تمام ناپیدای من

درد من این گشتن بی امان ، پی چیزی است که نمی دانم چیست

این من آشفته

باز این منم و شب تاریک و چند ساعت از نیمه شب گذشته و چشمان بی خواب . از سردرد بی تاب و نگران از فکر خواب آلودگی و خستگی فردا با کلی کار .
توی این نیمه شب عجیب فکر اینکه آیا آدم موفقی هستم یا نه داره عذابم می ده ؛ از خودم خندم می گیره که حالا یا هستی یا نیستی ، آخرش که چی ؟!!
من خیلی از اینی که هستم انتظار بیشتری از زندگی داشتم . هیچ وقت از لحظه ای که توش نفس کشیدم لذت نبردم ، راضی نبودم . چرا ؟!! این عذاب بی پایان گویی نمی خواد دست از سر وجودم برداره . پول ؟ شغل ؟ دانش ؟ موقعیت ؟ نمی دونم از زندگی چی می خوام . بدجوری اشفته ام . توی این پهنه بی کران سرگشته به دنبال چیزی هستم که نمی دانم چیست . از هر چیزی که به دست می یارم راضی نیستم . لذت نمی برم . خوب مثل اینکه جواب سئوال پیدا شد . من موفق نیستم . چون راضی نیستم . بدبختی اینجاست که نمی دونم از چی قراره راضی بشم . باید زودتر از این دنیا برم . هم من از دستش خلاص بشم ، هم این دنیا از شر من .
خسته ام . یک خسته ناراضی . خشمی در وجودم موج می زند و لبریز است که نمی دانم آتش این خشم از کجا آب می خورد ؟
من یک انسان ؛ به هستی خود معترضم ؛ در آتش خشم خود می سوزم و آنقدر خسته ام که یارای رهایی از این خشم را ندارم .
من یک انسان ؛ روزگاری عاشق زندگی بودم و امروز از نود درصد آدم های زندگی ام با تمام وجود متنفرم ، به حدی که اگر قدرتش را داشتم همه شان را نابود می کردم . این حس نابوگری که در من هست از حس نابودی خودم سرچشمه می گیرد . حس نابودی ای که به من تحمیل شد .
من یک انسان ؛ سراسر آشفتگی ، خسته از زندگی که حتی چند ساعت خواب هم با او به مبارزه برخواسته . این من آشفته ، آرزو دارد آخرین نفس را در میان لحظه های نزدیک ، زودتر زندگی کند .

تاریخ ارسال: یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 03:24 ق.ظ | نویسنده: SR | چاپ مطلب 1 نظر