X
تبلیغات
رایتل

تمام ناپیدای من

درد من این گشتن بی امان ، پی چیزی است که نمی دانم چیست

پیرتر شدم

امروز من یک سال دیگر پیر شدم . خوشیدِ سومین دهه زندگی ام رو به غروب است و من امشب نمی دانم در حالی که خورشیدِ روز، رو به طلوع است چرا بی خواب شده ام . امشب شب خوبی داشتم . عزیزترین عزیزانم را در کنارم داشتم . روزهایی از عمرم را سپری می کنم که سالها پیش در آرزوهایم سرابی می نمود . نمی دانم چرا باز هم زیاد خوشحال نیستم ، نه اینکه نیستم ، راضی نیستم . شاید من اینطور آفریده شدم ؛ شاید هم ناشکرم . شُکر؟ شُکرِ کی ؟ شکرِ چی ؟ دیگه از این مغلطه بزرگ خسته شدم . چی شد یک دفعه باز به جاده خاکی کشیدم ؟ مثل اینکه دست خودم نیست . یک سال دیگه به ته خط نزدیک شدم و هنوز دارم سر داستان ته خط بحث می کنم . ناراضی نیستم البته . شوق دارم یه جورایی که ته خط رو ببینم . بالاخره معلوم می شه که کی راست می گه . حتی اگه معلوم بشه که همه عمر راجع به زندگی اشتباه فکر می کردم شاکی نمی شم ، چون حداقل معلوم می شه به اون سیاهی هم که فکر می کردم نیست . خلاصه اساسا از ته خط خوشم می یاد وقتی فکر می کنم می بینم ، کتاب که می خونم اول صفحه آخرش رو می خونم ؛ فیلم که می بینم اول آخرشو نگاه می کنم ؛ می نویسم و به جمله آخرش فکر می کنم . خلاصه منم و عشق آخر خط هر چیزی که فکرشو بکنی ، مخصوصا وقتی صحبت سر آخر خط زندگی باشه .

تاریخ ارسال: دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 03:16 ق.ظ | نویسنده: SR | چاپ مطلب 1 نظر